دلنوشته های قدیمی
این صدای ناله ی هزاران عاشقی ست که در زیر درخت بیوفایی، فریاد جدایی سرداده اند...!
یادت باشد! هم نوا با برگ های پاییز می توان بهترین سمفونی عشق را کشف کرد!
فقط باید رمز عاشقی را بلد باشی...
این صدای ناله ی هزاران عاشقی ست که در زیر درخت بیوفایی، فریاد جدایی سرداده اند...!
یادت باشد! هم نوا با برگ های پاییز می توان بهترین سمفونی عشق را کشف کرد!
فقط باید رمز عاشقی را بلد باشی...
و بی مقدمه از امروزم مینویسم.
بعد از 3هفته کسالت شدید، یه روز کاری سخت ولی شیرین رو پشت سر گذاشتم و الان در کلاس وبلاگ نویسی استاد نوروزی عزیز، در حال نوشتن این مطلبم..
بعد از سه هفته دوری از بچه های دوست داشتنی کلاس امروز بهم انرژی خاصی داد.
از اونجا که فرصت برای نوشتن کافی نیست، دو تا عکس یهویی با استاد بزرگوار و همکلاسی های گلم باهاتون به اشترام می گذارم.



غمی دارم ز دلتـنـــگـی که در عـالـم نمـی گنـجـــد..
امون از بی وفایی ها..
آنقدر تنها می شود و
با خودش حرف می زند
که تبدیل می شود به دو نفر...
ممنون از دوست عزیزم بابت ارسال این پست
عشق یعنی استخوان و یک پلاک
آری! عشق یعنی استخوان و یک پلاک..
عشق یعنی تو..
یعنی همین تکه استخوانهای پاک و همین پلاک خاکیات..
عشق یعنی تو
یعنی 28سال غریبانه دور از خانه و کاشانه..
28سال گمنامی
عشق یعنی تو، که غریبانه جان دادی و انتظاری اینگونه را برایمان رقم زدی..
عشق یعنی تو، یعنی مادرت!
آری عشق یعنی مادری که تمام این سالها را چشم براهی کشید و نتوانست فراقت را تاب بیاورد، و پرکشید..
ناصر جان!
چگونه از عشق بگویم!
چگونه تو و همرزمانت را توصیف کنم در حالی که زبانم قاصر است!
دست و پایم در گِل مانده است!
و وجودم را گناه فرا گرفته..!
چگونه با زبانی که هر روز گناه میکند تو را بخوانم!
چگونه با چشمی که هر روز شهوترانی میکند به چشمانت نگاه کنم!
چگونه صدایت کنم وقتی تمام وجودم آغشته به دنیا پرستی است!
ناصر عزیزم!
یادم است که وقتی وصیت نامهات را میخواندم غرق در شرمندگی بودم..
اشک پهنای صورتم را گرفته بود!
نوشته بودی:
"نمیخواهم که مُهر خیانت برجبینم بکوبند و داغ فراق یاران در دل داشته باشم..!"
اما ما چه بگوییم ناصرجان!
ما چگونه بوده ایم!؟
چقدر در فراق یاران سوخته ایم!؟
آیا جز خیانت به خون شهدا کاری کرده ایم؟!
رفتارمان، گفتارمان، چگونه بوده است؟!
برای حجاب و ناموسمان چه کرده ایم؟!
زنان و دخترانمان چگونه در اجتماع ظاهر میشوند؟!
امر به معروف و نهی از منکر را زنده نگه داشته ایم؟!
نمیدانم چه بگویم!
بغض دارم..
لرزش دستانم و صدایم و ریزش اشکهایم امان نمیدهند..
دلم سنگین است..
کاش لیاقتی بود.. کاش..
پ ن:
ناصر عزیز!
دعاکن روحم، نفس تازه کند.
دعا کن به برکت حضورت جانی تازه بگیرم..
میخواهم صراط مستقیم را دوباره تجربه کنم..
دستم را بگیر ای شهید..
![]()
یاعلی![]()
آهای مردم! بهار آمده است..!
تاکنون بارانهای بهاری را اینگونه زیبا ندیده بودم!
امشب لحظاتم پُر از ترنم است.. پُر از طراوت و تازه گی ست..
چقدر دلم تنگ بود.. چقدر تشنه بودم..!
اشکهایم زیر این باران رحمت خدا رنگ دیگری دارد.
آهای مردم! بهار آمده است!
+مسافرمان بعداز 28سال به آغوش خانواده بازگشت..
مادرم!
هر چند تو چند صباحی پیش پرکشیدی ولی امروز مسافرت بازگشته است..
بعد از 28 سال فراق امروز روز وصال است..
شهرمان نورانی شده
ناصر عزیز..
خوش آمدی .. قربان قدمهایت..

پ ن:
بال در آوردن را امروز درک کردم..!
امروز که خبر آمدنت را شنیدم واقعا تمام وجودم غرق در شادی شد..
جای مادرت خالیست..
....یاعلی![]()
سکوت یعنی گفتن در نگفتن.. یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف..
یعنی تمرین برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.
هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.
سکوتِ محکومِ بی گناه، یعنی بغض، آه، گریهء درون.
سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.
سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است.
سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.
سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق.
سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.
خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.
غیرقابل درک ترین سکوت، متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلویزیون می بیند.
آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.
تابلوهای جهت نما، در خیابان و جاده ها، در سکوتی بی ادعا، عابران را راهنمائی می کنند.
تمام مردم جهان، با یک زبان واحد سکوت می کنند، ولی به محض باز کردن دهان از هم فاصله می گیرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم حتی پرچانگی هم می کنند.
سکوت، خیلی خیلی خوب است، اما نه هر سکوتی.
بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند.
بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق السکوت، می فروشند.
بعضی، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلی در قبالش گرفته باشند.
در آخرت، تو را به خاطر حرفهای نسنجیده، ممکن است مجازات کنند، ولی سکوتِ بی جایت را، هرگز نمی بخشایند.
سکوت را با هر چیزی می شود شکست، ولی با هر چیزی نمی توان پیوند زد.
قطعاً یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوت است.
سکوت؛ در آن می توان شکفت، شکست، خندید، بارید، ترسید، شنید. در او می توان نشست و هیچ نگفت و تنها در سکوت است که می توان فاصله ها را با گوهر خیال، پیوند داد.

سکوت؛ این واژه پر از فریاد..
یاعلی![]()
هر روز که خورشید طلوع میکند دلم دنبال بهانههای تازه است تا خودش باشد.
تجربههای تلخ و شیرین، تکرار میشوند..
و من هنوز
سرم پایین است- مثل قدیمها- فقط جلوی پایم را میبینم..!
سرم پایین است..
نگاهم انگار کففرش خیابان را دنبال میکند، ولی دلم جای دیگری است!
دلم دارد مرور میکند خاطراتم را..
"چقدر سخت جانم!" این تنها جملهایست که بعد از لحظاتی به دنبال دارد، "آهام" را...

فعلا یاعلی![]()