تمام کوچه­های شهر، بن بست،

وتمام راه­ها بیراهه بود..

دل هم که زدیم به دریا خشکش زد..

مانده­ام! دلم به بیابانی خوشست که سرابش توئی...

 ***

دلم را جوش دادند..

به دلشان چسبید!

روزگار غریبی­ست..

زخمی­ات می­کنند! خوب که شکسته شدی آنقدر جوشت می­دهند که دلچسبشان شوی..

 ***

بهانه­ام بی بهانه شد،

ابرها ابرو درهم کشیدند؛ و پای درخت بیکسی بغضشان فرو ریخت..

از کنار دل سرازیر شدند و صدای شٔر شٔر شان، کوچه­های غریبی را مدهوش کرد،

تا به آن­سوی سکوت، رسیدند..

جایی کنار همان گنبد کبود..

یکی بود.. یکی نبود..

شرمنده این روزا جز این تراوشات دلمون حرفی برای گفتن نداریم.

در پناه خدا..........یاعلی